تبليغاتX
غربت قبرستان

غربت قبرستان

بادبادک ولگرد سوار بام مه آلود آسمان

کل کل شاعر زن و شاعر مرد

شاعر زن میگه :


به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !


وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید











شاعر مرد در جواب میگه :

به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

دوستان مطلب فقط برای طنز و سرگرمی بوده پس
لطفا به کسی بر نخوره !
_________________

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 1:29  توسط بادبادک   | 

سلام دوباره اومدم


بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:52  توسط بادبادک   | 

سه چیز


سه چیز در زندگی پایدار نیستند. -Dreams
رویاها
-Success
موفقیت ها
-Fortune
شانس
------------------
Three things in life that,one gone never come back.
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.
-Time
زمان
-Words
کلمات
-Opportunity
موقعیت
----------------
Three things in life that can destroy a man/woman.
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند. -Alcohl
الکل
-Pride
غرور
-Anger
عصبانیت

 


Three things that make a man/woman
سه چیز انسانها رو می سازند. -Hard work
کار سخت
-Sincerity
صدق و صفا
-Commitment
تعهد

 

 

Three things in life that are most valuable.
سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.
-Love
عشق
-Self-confidence
اعتماد به نفس
-Friends
دوستان

Three things in life that may never be lost.
سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.
-Peace
آرامش
-Hope
امید
-Honesty
صداقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 14:20  توسط بادبادک   | 

روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد
آیینه ها اما دروغ می گویند
دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند
جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم
دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد
کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 8:24  توسط بادبادک   | 

داستان طنز عبرت آموز: پیکنیک لاک پشتها

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.

از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.

 

 

در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.

برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.

بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.

خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال …

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی: بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 12:31  توسط بادبادک   | 

غم

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگــــــیری؟؟
                                                       بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیــــــــــری
خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میــــــــمونی
                                                       اگه راست میگن ببینم اون کجاست میــــــــــدونی
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟؟
                                                       من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که امیدی ندارم چرا باید زنده بمونم؟؟
                                                       خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
                                                       ولی قبل از مرگ ببینم عشقمو حتی یک ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگــــــیری؟؟
                                                       بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیــــــــــری

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 9:13  توسط بادبادک   | 

دارد باران میبارد...

دارد باران میبارد...
به پاس این همه پاکی و طراوت لطفاً یک دقیقه چتر هایتان را ببندید

هیچ زمینی ســــبـــز نشود جز آنکه پیشتر بـارانــی باریده باشد و نــوری بـرافـروختــه نــگردد، مگر پیش از آن افرادی همچو شمعی مخــلصــانه آب شده باشنــد. به قول مولانا :

ز ابـــر گریان شاخ، سبــز و تــر شود
نــور شــمع از گــریـه روشن تــر شود

پس بــارانـــی باشیم...
تا در آخر سـبــز شویم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 7:23  توسط بادبادک   | 

محرم

يه جائيه تو دنيا همه براش مي ميرن
تموم حاجتا رو همه از مي گيرن
بين دو نهر آبه ، يه سرزمين خشکه
شميم باغ و لاله اش خوشبو ز عط مُشکه
شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه
سينه زن حسينه ، يل ام البنينه ...
ایام سوگواری امام حسین(ع) رو به همه تسلیت می گم
+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 12:7  توسط بادبادک   | 

sms

یه ضرب المثل نمیدونم كجایی میگه كه به هیچ كس به جز خودت و خرت اعتماد نكن منم به جز خودم و خودت به هیچ كس اعتماد نمیكنم

.................................................................................

تو درختی هستی پر از احساس و محبت و سایه اش از عشق كه من الاغم را به ان میبند

.................................................................................

زندگی قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه برای تو باشه... دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هر کار بکنی قشنگ نمیشی پس بیخود زور نزن

.................................................................................

سوال روان شناسی: با جواب دادن به این سوال میتوانید بفهمید افسرده هستید یا نه! سوال:افسرده هستید یا نه؟

.................................................................................

تو بهترین، زیباترین، مهربون ترین، خوش تیپ ترین، دوست داشتنی ترین، با شخصیت ترین دوستی که داری: منم

.................................................................................

به اشتیاق اولین دانه برف، به تحمل آخرین برگ پاییز، به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم می خورم كه سر كاری

.................................................................................

قیمت میوه در میادین تره بار به شدت افزایش یافت. قدر خودتو بدون گلابی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 16:7  توسط بادبادک   | 

نازنین مریم

واي  گل سرخ و سپيدم كي ميايي؟

بنفشه برگ بيدم كي ميايي؟

تو گفتي گل درآيد مي ايم؟

واي گل عالم تموم شد كي ميايي؟

جان مريم چاتو وا كن .منو صدا كن

شد هوا سپيد.دراومد خورشيد

وقت اون رسيد كه بريم به صحرا

واي نازنين مريم

جان مريم چشاتو وا كن منو صدا كن

بشيم روونه.بريم از خونه

شونه به شونه. به ياد اون روزها

واي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو.مال مني از پيشم نرو

بيا سر كارمون بريم درو كنيم گندمارو

بيا رسيد وقت درو مال مني از پيشم نرو

بيا س كارمونه بريم.بيابيانازنين مريم.نازنين مريم

بازدوباره صبح شد من هنوز بيدارم

كاش ميخوابيدم .تورو تو خواب ميديدم

خوشخه غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نميدونه چه كنه با اين غم

واي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو .مال مني از پيشم نرو

بيا سر كارمون بريم.درو كنيم گندمارو

بيا رسيد وقت درو .مال مني از پيشم نرو

بيا سر كارمون بريم.بيا نازنين مريم.نازنين مريم

باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم

اي كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم

خوشه غم توي دلم زده جوونهدونه به دونه

دل نميدونه چه كنه با اين غم

 

واي نازنين مريم .واي نازنين مريم

واي نازنين مريم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 8:40  توسط بادبادک   | 

نمي نويسم ...

 چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني ...

حرف نمي زنم ...

 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي ...

نگاهت نمي كنم ...

 چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني...

 صدايت نمي زنم ...

 زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...

        چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام...

 

 

دلم گرفته از این ثانیه های بی رحم

خیلی سخته زمان به سرعت میگذره تصور کنید با هر تیکی که ساعت می زنه یه تیک از عمر آدم میگذره

تیک تیک تیک!!!!!

ولی خوب یه واقعیته و باید اونو پذیرفت

بیرحمی ثانیه ها در این نیست که عمر آدمو کم میکنن

بی رحمی اینه که آدم تو ثانیه های زندگیش فراموش بشه

نه انکه تنها باشی !!!(فراموش بشی)

 

چه خوب بود حالا که رفتی واسه یه بارم پشت سرتو نگاه می کردی

نگاه میکردی که من تنها بی تو در حالی که به سختی تو مرداب تنهایی گیر کردم

و دستم رو به یه شاخه خشکیده توی مرداب گرفتم که به هیچ جا هم بند نیست

در حالي كه رفتن رو مي بينم و تو در حالي كه داري ميري حتي فكرشم نمي كني كه منو تو مرداب

تنهايي جا گذاشتي و رفتي

و این ثانیه ها ی بیرحم تیک تیکش مثه همون مگسهای مزاحم مرداب نیش تنهایی رو تو قلبم فرو میکنه

................................................

 

 

   براي تو ي نويسم. براي تو كه در تمام لحظاتم وجود داري .   

خنده هايم براي توست .

   براي تو مي نويسم. براي تو كه در تمام لحظاتم وجود داري .   

خنده هايم براي توست .

با تو بودن مرا شاد مي كند و بي تو بودن مرا گريان.

تو با من هستي در حالي كه در كنارم نيستي تو با مني چون در قلب مني. قلبم را با دنيا عوض نمي كنم چون تو در آني.

 من تنها تو را دوست دارم چرا كه:

* سبزي مانند بهار

*استواري مانند كوه

*لطيفي مانند گل

   *و رواني همچون  دریا        

.......................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 8:48  توسط بادبادک   | 

متن شعر سکوت

متن شعر سکوت روزای سخته نبودن با تو، خلا امید و تجربه کردم داغ دلم که بی تو تازه می شد، هم نفسم شد سایه ی سردم تورو می دیدم از اون ور ابر ها، که می خوای سر سری از من رد شی آسمون و بی تو خط خطی کردم، چه جوری می تونی اینقده بد شی سکوت قلبت و بشکن و برگرد، نزار این فاصله بیشتر از این شه نمی خوام مثل گذشته که رفتی، دوباره آخر قصه همین شه روزای سخته نبودن با تو، دور نبودنت و خط کشیدم تازه م یفهمم اشتباهم این بود، چهره ی عشقم و اشتباه کشیدم عشق تو دار و نداره دلم بود، اومدی دار و ندارم و بردی بیا سکوتت و بشکن و برگرد، که هنوزم تو دل من نمردی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 8:18  توسط بادبادک   | 

گاهی..............................

 

من حــدیــث رفتن مـی گــویـم و مـی گریم

و مـن جــز گــریــز راهــی نــدارم

دامـــن مـی کشـــم و مـی روم و نمــی دانــی

زخمـــی عمیـــق را در سینـــه بـا خــود مـی بــرم

از دلتنگـــی نگــو کــه در سینــه مـی تپـــد

  قلبـــی کــه از تنگـــی سینـــه بــه درد مـی آیــد

اشـکهـــای مــن شـــالیـــزار عشـــق تـرا

آبیـــاری مـی کنـــند آنــزمـــان

کـــه دامـــن کشـــان تـــرا تـــرک مـــی کنـــم

و چشمـــان امیــدم تــاریکـــی شـب را

بــه جـــانـــم هــدیــــه مــی کــنند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 13:57  توسط بادبادک   | 

یاد بگیرید

بیاموزیم که اگر ستاره نیستیم ابر هم                                                                                 نباشیم که جلوی درخشش ستارگان را بگیریم

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 14:26  توسط بادبادک   | 

 

دل تو اولین روز بهار دل من آخرین جمعه سال/ وچه دورند و چه نزدیکند به هم اول وآخر سال     

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

وقتي تنهاييم دنبال يک دوست مي گرديم ، وقتي پيداش کرديم دنبال عيب هاش مي گرديم ، وقتي از دستش داديم دنبال خاطره هاش مي گرديم و باز تنهاييم

 
  


- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

درون قلب مانقش تو بيداست_لبانت مثل گل خوشرنك و ؤزيباست_نخورغصه اكر از هم جداييم_كه بي مهري هميشه كار دنياست

 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

لیز خوردن بهانه است تا دست هایی رو که دوست داری محکم بگیری

 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

ای که مدت هاست با من نیستی/ من همانم که با من زیستی/حرفهایم را شنیدی باز هم/ عاقبت گفتی غریبه کیستی...

 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

يا به اندازه ي آرزوتان تلاش كنيد يا به اندازه ي تلاشتان آرزو كنيد (شكسپير)

 

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

گاهی وقتا زندگی تمام حواسشو جمع می کنه تا ببینه تو چه چیزی رو دوست داری تا همونو ازت بگیره

 
 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 13:39  توسط بادبادک   | 

مناجات

مناجات خوابگاهي مناجات خوابگاهي منت خوابگاه را ـ قل و شر ـ كه نبودنش موجب نياز است و وجودش مساله‌ساز. هر نفري كه بدانجا رود در قيد حيات است و چون به در آيد نزديك ممات. چون در هر اتاق ده نفر موجود است و بر هر پنجره‌اي تخته‌اي واجب. بنده همان به كه ز قحطي جا روي به رهن يك اتاق آورد ليك بفهمد اگر اين را رئيس بر سر او چوب و چماق آورد فرياد پيچ بي‌ملاحظه‌اش همه را رسيده و بانگ تلفن لحظه به لحظه‌اش همه جا كشيده. شب‌ها بعد از ساعت هفت احدي را رخصت ورود ندهند و دانشجوي تأخيري را در اولين فرصت به حراست هدايت كنند. اي عزيز كه با كمي تأخير قصد رفتن به خوابگه داري از نگهبان چگونه بگريزي تو كه تنها همين گنه داري گربه‌هاي بسيار را گفته كه بساط تعقيب دانشجو بگسترانند و جيرجيرك‌هاي بي‌شمار را فرموده كه شب تا صبح آواز بخوانند. بساط ورزش صبحگاهي به جاي كپسول‌هاي گاز فراهم آورده و براي مطالعه چهارصد دانشجو اتاقي چون لانه گنجشك مهيا ساخته. دانشجوي فعال را در اثر شلوغي به ديوانه‌اي بدحال تبديل كرده و اتاق تلويزيون به جهت حضور پوست تخمه تعطيل. ابر و با د و مه و خورشيد و فلك در كارند همه ليسانسه‌ها پس ز چه رو بيكارند؟ در خبر است كه از سرور خادمان و مهتر مستخدمان و گروهي سوخته دل از جمع خودمان كه هر گروه يك نفر از دانشجويان بخت برگشته پريشان حال به جانب يخچال روي آورد كه جرعه آبي بخورد، دريابد كه رندان آخرين بقاياي مرغ و ماهي سردخانه را ربوده و به جاي آن روي برفك‌ها واژه ويژه "زرشك" را حك نموده‌اند. يك روز تأمل ترم‌هاي گذشته مي‌كردم و حسرت درس‌هاي ناخوانده مي‌خوردم و صحن سيماي خويش به آب مژگان مي‌شستم و بهر غيبت از كلاس بهانه مي‌جستم و اندوه ديرينه در عمق جان مي‌نهفتم و اين بيت‌ها مناسب حال خود مي‌گفتم: هر دم از عمر مي‌رود نفسي از رفيقان ما نمانده كسي اي كه شش ترم رفت و در خوابي مگر اين ترم هفت دريابي ياد آن ثبت نام غوغايي خلق حيران براي امضايي يك نفر در اتاق رايانه از شلوغي شدست ديوانه ديگري بهر وام تحصيلي پر نموده سه فرم تحصيلي وان دگر از براي شهريه جيب خود را نموده تخليه بگذر از خريد كفش و لباس تا كه شايد كند دو واحد پاس يك نفر در فغان ز نرخ كتاب ديگري از نخواندنش بي‌تاب يك نفر در شلوغي سرويس از عرق گشته تا گريبان خيس وان دگر شام سلف تا خورده شده زار و نزار و پژمرده در شب امتحان كه كتلت و ماست تا سحرگه ميانشان دعواست هر دو همچون دواي خواب آور برده هوش و حواس ما از سر درس، سختست و مدرك امروز عالي را نموده خوش پاسوز اي كه دل بسته‌اي به اين مدرك فكر فردا نكرده‌اي بي‌شك رنج شغل و معاش در راه است عالمي زين قضيه آگاه است بعد از تأمل اين معني، مصلحت آن ديدم كه براي بقاي ذات و ادامه حيات چاره‌اي بجويم و بهر مدرك خويش كوزه‌واره‌اي بيابم و جامه فارغ‌التحصيلان آشفته حال بپوشم تا به مدد آن در سايه مدرك خويش آبي زلال بنوشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 12:5  توسط بادبادک   | 

سؤال های بی جواب

سؤال های بی جواب

چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 19:14  توسط بادبادک   | 

یادتــه

یادتــه تـو اوج پـایـیــز،آخـریـن لحـظـه دیدار خـب مواظـب خودت باش، دو سه بار،دوباره تکرار

یــادتـه بــه مـاجـرامــون چـقـدر نـگـا می کـردیـم تـا یـکی دلـش بـیـاد و بـگـه خـب،خـدا نـگـهـدار

تـــو خـدافـظـی کـردی،دل مـن یـه کـم تـکون خـورد بـعـدش اسـمـتـو نـوشـتـم روی سـاقـه سپیدار

بـارون گـریـه کـه بـاریـد از تـو ابـر غـصـه هـامـون هـر دومـون سـرگـذاشتـیم روی آجرای دیوار

یــه بـار دیگه می پـرسـم راس راسی بایـد جـدا شـیـم؟ یـادتـه اشک تو افتـاد روی سیم گرم گیتار؟

مـنم انگار مـث اشکـت از چـشـات افـتـاده بـودم یـه جوری دلت می لرزید پس دیگه نکردم اصرار

خـیـلی اونـجـا مـونـده بـودیـم هـمه مـا رو دیـده بودن بد جوری نیگا میـکردن مردم کوچه و بازار

نــگـاتـو گـرفـتـی از مـن گـفـتـی خـب کـاری نـداری مـن شـکـسـتـم ولـی گـفـتـم بـرو بـه امید دیدار

دو سـه تـا فـردا گـذشـت و مـن دیـگـه تـو رو نـدیـدم شـنـیـدم ولـی رسـیـدی بـه یـکـی شـبـیه دلدار

دل مــن دوبـاره لـرزیـد مـث ِ اون لحظه آخـر خاطِـرَت،هـر چی کـه گـفـتـی، شد رو رویای من آوار

حالا موندم ازخدامون چی بخوام،خوشیت یاغصت هـمه گفتن عکس اونودیگه از رو طاقچه بردار

امـا مـن مـی گـم خـدایـا،مـن کـه کـلـی غـصه دارم غـمای اونـم بگـیـرو بـاز به ایـن دیـوونـه بسپار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 7:10  توسط بادبادک   | 

معانی کلمات

سطل آشغال :

وسیله‌ ای ا‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها !

مدرک تحصیلی :

کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع ، قیمتش فرق می‌کند !

اوراقچی :

تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند !

حراج :

اصطلاحی‌ است که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده

و با ماژیک قرمزروی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند …!

رئیس :

فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید

و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …!

بزرگراه :

نوعی پیست رالی به همراه یادگیری به روز ترین فحش‌های ۲۰۱۰ !

شب امتحان :

شب التماس به درگاه خداوند !

شب توبه !

البته مجموعه برگه های کمک آموزشی (تقلب) هم بد نیست

تحقیق :

Copy & Pasteکردن مقالات اینترنتی !

بیرون هم که پروژه میفروشن … ۲۰ تا ۳۰ هزار تومن هلو !

گارانتی :

یک اسم صرفا زیبا و خوش تلفظ که تنها کابرد آن در هنگام خرید است !

وقتی هم میبری میگن : تعویض که نداریم روی اون جای انگشت دست خورده هست !

بعد از ۳۸۹۲۶۴۹۸۲۶۴۳۲ بار التماس میگن اوکی تعمیرش میکنیم !

این قطعه رو ۸۹۳۶۲۴۹۳۸۲۶۴۹۳۲۸۶۴ روز دیگه میتونید تحویل بگیرید !

بیمه‌ عمر :

قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته

تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود !

ادامه در لینک زیر

 

قبولی در دانشگاه :

نتیجه‌ای است در کمال عدالت و انصاف

که هیچ ربطی به رتبه‌ کسب شده توسط شما و تلاشتان ندارد !

سریال :

فیلمی‌ است چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین

شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد …!

تلفن همراه :

وسیله‌ای ۴ ‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن ، عکس و فیلم گرفتن و نهایتا مخ زنی !

گرانی :

واژه ای است زاده‌ توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است !!!

مترو :

سونای بخار عمومی و متحرک با بوی زیبای عرق نعناع  عرق گلاب !

عرق جوراب ، عرق گربه مرده ، عرق ماهی سفید ، عرق بوی دهن وزغ و …!!!

سر بر میگردونی میبینی یکی هم شبیه گودزیلا تو دهنت وایساده

و بر و بر داره نگات میکنه !!! بوی وزغ همچنان ادامه دارد …

عذرخواهی :

از مد افتاده است و بجای استفاده از کلمات معذرت میخوام ، ببخشید ، متاسفم

از کلمه های :حالا بی خیال شو ، خیلی خب بابا ،

ای بابا خب بابا ، خودتو لوس نکن ! و … استفاده می‌شود!

خودپرداز :

دستگاهی‌ است که همیشه‌ خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد

و اگر صفی در کار نباشد ۹۷/۴۵ درصد اوقات خراب است !

اونجاهایی هم که ظاهرا سالمه و خلوت میری کارتت رو میذاری

یهو میبینی کارتت رو قورت داد !

شناسنامه یا کارت ملی :

دفترچه و کارتی که هرکدام از آنها بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتشان لازم هستند !

اگر کارت ملی بدی شناسنامه میخوان

شناسنامه بدی کارت ملی میخوان

جدیدا هر دو رو با هم بدی گواهینامه میخوان

گواهینامه بدی میگن پس کارت ملی کو؟

کارت ملی و گواهینامه باهم بدی میگن شناسنامه کو؟

هر سه تا رو باهم بدی میگن کارت پایان خدمت کو … !!!؟

ایرانسل :

خط تلفنی است جهت ایجاد مزاحمت و سر به سر دوست و آشنا گذاشتن !

برای کلاه برداران بسیار کاربرد دارد !

برای چخوس (Chokhos = زید) بازان بسیار بسیار کاربرد دارد !

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم ! :

تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم !

و در نهایت علامت تعجب (!) :

علامتی است که اگر اون رو از من بگیرید

من هیچی نمیتونم بنویسم !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 8:53  توسط بادبادک   | 

خدا بخواد

 

اوني که گفتم نرو گفت نمي شه ديروز ديگه رفت واسه هميشه وقتي مي خواست بره من و صدا کرد وايساد و تو چشماي من نگاه کرد گفت مي دوني خودت واسم عزيزي اين اشکا رو هم بهتره که نريزي بايد برم سفر واسم بهتره  ولي کسي که مونده عاشق تره ولي کسي که مونده عاشق تره .


 


 

خدا نخواست هميشه پيشم باشي  ولي مهم اينه عشقم باشي .


 

شايد اگر دائم بودي کنارم يک روز مي ديدم که دوستت ندارم.


 

مي خوام برم که تا ابد بمونم سخت براي هردومون مي دونم .


 

مي خوام برم که تا ابد بمونم سخت براي هردومون مي دونم


 

گريه نکن گريه هاتو نگه دار لازم مي شه گريه براي ديدار.


 

 نزار پر گريه بشه خاطره


 

هر کي که اشک نريزه عاشق تره.


 

نزار پر گريه بشه خاطره

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 15:50  توسط بادبادک   | 

سرانجام قصه ی چت

سرانجام قصه ی چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 12:23  توسط بادبادک   | 

   چو لرزد زمین با تکانی سترگ برون افکند رازهای بزرگ در آن روز محشر بگوید بشر زمین را چه آمد بلایی به سر
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:20  توسط بادبادک   | 

...

يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:0  توسط بادبادک   | 

 
خداوندا،
مرا وسیله ی صلح خود قرار ده،
آن جا که کین است بادا که عشق آورم
آن جا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم
آن جا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم
آن جا که خطاست بادا که راستی آورم
آن جا که شک است بادا که ایمان آورم
آن جا که نومیدی است بادا که امید آورم
آن جا که ظلمات است بادا که نور آورم
آن جا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:17  توسط بادبادک   | 

شعر

دل من نرمتر از جنس حرير، دلم از جنس بلور، گر تو را قصد شكستن باشد، سنگ بي انصافيست ، يك تلنگر كافيست ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنيا امشب دلم گرفته يك سينه غرق مستی دارد هوای باران از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خيال دارم تا صبح گريه کنم شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفايی دارد پياله ات پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خيال بس کن فرمايشت متين است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته به من نگاه کن... این بار هم گناه نگاه تو پای من... به من نگاه کن... من به نگاهت محتاجم... به لحظه لحظه بودنت... به حس ناب و دوست داشتنی ات... به تکرار دوست داشتن هایت...به من نگاه کن...نیاز مرا دریاب.... ***نیاز من چیزی فراتر از نیازهای همیشگی است***
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:13  توسط بادبادک   | 

sms

مثل تقدیر...مثل قسمت....مثل الماسی

که هیچکس واسه اون نذاشته قیمت

                          *********************

 

گاهی بخوان از دفتر شعرم ترانه ای

بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.

تنها مرا به تشنه طوفان من مبین

ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است

 

                                *******************

 

قیامت قامتی ،قامت قیامت

قیامت میکنی با قد و قامت

مؤذن گر ببیند قامت تو

به قد قامت بماند تا قیامت

**************************

 

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است

ساده می افتد

ساده میشکند

ساده میمیرد

دل من تنها سخت میگرید

 

&&&&&&&&&&&&&*&*************

پس از مرگم بیا ای نو بهارم

بیا با جمع خوبان بر مزارم

کمر خم کن ببوس سنگ مزارم

که من در زیر خاک چشم انتظارم

 

********************************

 

اگر میخواهی ارزشت را نزد خدا بدانی

نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو

در وقت گناه چقدر است؟

 ********************************

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:18  توسط بادبادک   | 

خرید معجزه

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:43  توسط بادبادک   | 

غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره

غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو

» خواننده : محسن یگانه

» آلبوم : وقتی رفتی

» ترانه : غربت من

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 7:45  توسط بادبادک   | 

اطلاعات لطفا

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهايم سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:4  توسط بادبادک   |